اسرار نیاز

زیبایی نماز و ایات و اسرار ان برای روح زیبای تو...

غوّاص
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳   کلمات کلیدی: کربلای 4 و5 ،عابدینی-بهرام سعیدی ،قایق-عوّاص ،شلمچه-غواص

       ( خاطرهای از عملیات کربلای چهار )

مدت زیادی در جبهه در انتظار عملیات بودیم که عملیات نشد .

رفتیم مرخصی ،ودوباره برگشتیم جبهه من حالادیگر با آن دست ناقصم غواص شده بودم و در گردان غواصی (شهید) علی عابدینی عضو بودم

 در تهران کلاس شنا داشتیم و تمرین می کردیم وهمچنین در کنار رود خانه بهمن شیر و روستای چوبده  اهواز با قایق و با فین و لباس غواصی تمرین می کردیم .

و در سد دز  هم خیلی تمرین کردیم و مانور های سختی در سرمای زمستان می دیدیم آنهم در زیر آب! تا انجا که من بواسطه سردی هوا و لاغری بدنم از سینه ام خون می آمد.

بهر صورت پس از تمرینات زیاد راهی جبهه برای عملیات شدیم و در سنگر های کنار خط مستقر شدیم .برای اینکه در تاریکی شب وارد  رود خانه شده در زیر آب به مسافت نه کیلومتر برویم و در پشت خط عراق از زیر آب در بیاییم .

تا اینکه رزمندگان ما از جلو و ما هم از عقب حمله کنیم و خط عراق را بشکنیم !

من که تجربه زیادی در عملیات هاداشتم می دانستم نمی شود نه کیلومتر زیر آب از میان عراقی ها رد شد ولوهم نرفت !لذا در سنگر نشسته بودم و به سقف سنگر نگاه می کردم و اسارت خودم را در خاطرم مرور می کردم که فردا اسیر خواهم بود .

تااینکه یک نفر از بچه ها آمد و گفت عملیات لو رفته است!

گفتم : چگونه ؟

گفت : بچه ها یک هواپیمای  عراقی را زده اند و خلبانان آن را اسیرگرفته اند.او گفته که عراق از عملیات شما خبر دارد و آماده است که شما را اسیر بگیرد!

با این وجود  فرماندهان ما گفتند :حالا که عملیات لو رفته برای اینکه دشمن شیر نشود باید،هر طور که هست یک عملیاتی انجام دهیم.

 لذا بناشدهمان شب عملیات بکنند ،

بچه ها آماده شدندوبه ستون حرکت کردیم . همچنان می رفتیم تا وارد رود شویم که دیدیم عده ای با شهید عابدینی فرمانده گروهان لب رود ایستاده اندوشهید عابدینی به آنها می گوید :

عملیات لو رفته و من نمی گذارم بچه ها تلف شوند! ما این بچه ها را تربیت کرده ایم برای یک عملیات خوب !

ولی معاون گردان آقای  قنبری اسرار داشت که باید برای شکست روحیه دشمن عملیات بکنیم،به هر صورت عده ای از بچه ها من جمله من وارد آب شدیم .

آب موج می زدوما که می دانستیم عملیات لو رفته دیگر سرمان را هم زیر آب نمی کردیم  وتند تند فین می زدیم تا به خط دشمن برسیم  .دشمن هم به خیال اینکه ما را غافلگیر کند . حتی یک تیر نمی زد !

برای اینکه ما در تیر رس او قرار گیریم . همانطور هم شد ،به محض اینکه در تیر رس او قرار گرفتیم . برروی ما آتش گشودند تیربار سر بچه ها را هدف می گرفت.

من که بواسطه کمی وزنم  یک کمربند سربی به خودم بسته بودم تا لباس های غواصی مرا بالای آب نیاورند .لذانمی توانستم روی آب خوب حرکت کنم ،دستم را از نفر جلو کندم تا کمرز بند را بگشایم که دیدم ستون با سرعت رفت ومن با دو نفر دیگر ماندیم عقب!

 اما به هر زحمتی بود خود را به خط رساندیم درست همان جایی که عراقی ها برای آمدن به کنار رود رفت وآمد می کردنددیگر سیم خاردار ومین سر راهمان نبود. فین ها را از پا در آورده به طرف دشمن حرکت کردیم .

از آن طرف بچه ها هم خط را شکسته بودند وبا سرعت پیش روی می کردند هنوز به ما نرسیده بودند وبه خیال اینکه ما دشمن هستیم به طرف ما نارنجک پرتاب کردند ،ما خود را به داخل یک سنگر عراقی (که از توی آن فرار کرده بودند.) انداختیم اما ترکش نارنجک به پای  یکی از همراهان من اصابت کرد .

با هزار زحمت فریاد زدیم ما خودی هستیم!تا ما را درک کردند.و آمدند ،با هم حرکت کردیم. در یک جایی که قبلاَ سنگر بوده دیدم جنازه غواص شهید قضاوی افتاده  وهنوز بدنش گرم است . اورا بوسیدم!

در این عملیات چون نگذاشتند قایق ها ی کمکی ما به داد ما برسند ما تا عصر روز بعد در جزیره ام الرصاص ماندیم و سپس با سختی عقب نشینی کردیم.

گرچه در آن عملیات حدود بیست تا غواص از ما شهید شدند اما خط دشمن هم سقوط کرد  واز دشمن زهرچشم گرفتیم وخود را آماده کردیم برای عملیات کربلای پنج .                                               والسلام

 

                     

     (خاطره ای  از  عملیات کربلای پنج)

 

گرچه در عملیات کربلای چهار ضرب شستی به دشمن نشان دادیم! اما برای تکمیل آن یک عملیات دیگر درست پانزده روز بعد از آن عملیات در منطقه شلمچه طراحی شد.

غروب بود که در سنگرهای پشت خط قرار گرفتیم و چند ساعتی ازشب گذشته بود که وارد عملیات شدیم عراق  پشت سرهم خمپاره می زد و بچه ها روی زمین درازمی کشیدند !ولی سردار علی عابدینی مثل یک پلنگی با ناز راه می رفت و می گفت :

بلند شو ،بلند شو ،صلوات بفرست،حرکت کن و به بچه ها روحیه می داد .

وارد آب شدیم ،آب عمقش کم بود لذا مابا لباس غواصی ولی بصورت گربه ای می رفتیم تا رسیدیم نزدیک دژ یا پد عراقی ها ، ما درسه ستون به طرف عراق می رفتیم بچه های عاشورا از آذربایجان لو رفتند و عراقی ها آنها را می کشتند کل آب شده بود آتش !

 بچه های الغدیر یزد هم که طرف چپ ما بودند چند دقیقه بعد لو رفتند وزیر آتش قرار گرفتند! ما را که در وسط آنها بودیم هنوز ندیده بودند تا رسیدیم به سیصد متری دشمن ونزدیک سیم خاردار،که  عراقی هامتوجه شدند، لذاتیربار گرفت روی ما و نزدیک بود همه را قیمه قیمه کند !

 سردار علی عابدینی آن فرمانده توانا گفت : همه آرپی جی زن ها از ستون بیایند بیرون .  آرپی زن ها در کنا هم رو به روی دشمن ایستادند .

و همگی با هم همزمان  بدستور او شلیک کردند، چهار گلوله آرپی جی شلیک شد و خورد به سنگر تیر بار و تیر بار از کار افتاد !

 

 

 بچه ها الله اکبر گویان از روی سیم های خاردار پریدند و رسیدند به دژ

( دژ همان خاکریز وسط آب که ماشین از روی آن رد می شود ) وبچه ها  شروع کردند به پاکسازی خط دشمن.

 در کانال می رفتم که دیدم یکی از غواص ها نزدیک شانه اش  تیر خورده وخون از او می آیدبا اینحال همانجا حیران نشسته !

 گفتم : بلند شو برو پشت خط .او هم رفت و الحمدلله  سالم ماند .

 باقیمانده آن آخر شب هم به پاکسازی گذشت ، نزدیک صبح بود که یک تیر بار عراقی به شدت  تیر اندازی می کرد ،

من دراین لحظه در نقش کمک آرپی جی بودم  وگلوله آرپی جی می دادم به دست آرپی جی زن که بزند، او هم خیلی شتابزده از سنگری که جلوش بود سرش را بالا می گرفت و یک گلوله ای رها می کرد و فایده ای هم نداشت .

تا اینکه دیدیم بهرام سعیدی رئیس گردان خشکی( که بعد از شکست شدن خط با قایق آمده بودند،)رسید و ما گفتیم : بهرام مواظب باش تیر بار!

دیدیم که آن شیر نرعین خیالش نبود !

و همانطور که چند بی سیم چی اطرافش می چرخیدند .یک خمپاره شصتی را از داخل چاله ای برداشت و گذاشت روی زانویش و به یک بسیجی  گفت:

گلوله بنداز توش، وسر خمپاره شصت را هم گرفت روی سر همان تیر بارچی وچند تا گلوله انداخت!

تیربارچی  تیر بار را گذاشت وفرار کرد و بهرام هم با گردانش  رفت برای پاکسازی!

 و ماهم به واسطه اینکه ماموریتمان که شکستن خط بوده وتمام شده سوار قایق شده و آمدیم پشت خط .

آنجا هوا پیما های عراقی به شدت بمب باران می کردند .اما رزمندگان همه خوشحال بودند!                                               واسلام :عباس حکمت