اسرار نیاز

زیبایی نماز و ایات و اسرار ان برای روح زیبای تو...

اخلاص
ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳۱   کلمات کلیدی: اعجاز-صداقت-شجاعت ،جبهه-فرهنگ

                                                  لطیفه ای در جبهه

لباس های خاکی بسیجی برایش کمی گشاد بود،قامتش لاغر و استخوانی با قدی کوتاه اما متناسب بود ،نرم راه می رفت ، چشمان درشت و سیاه او زیر آن زلفهای براق و مشکی چهره ای دوست داشتنی و کریمانه ای  راازاو به نمایش می گذاشت ،که هاله ای از شرم و محبت او را پوشانده بود ،دیدن اوانسان را به یاد ملائک می انداخت.

از دور که به من میرسد  با لبخند ونگاهی شیرین و پر از محبت سلام میکند . ناخودآگاه در بغل من قرار می گیرد. دستم را روی شانه اش میگذارم و با هم همراه میشویم و هم سخن ،

 بحث نعمت های خدا و محبت خدا ،تمرین های غواصی ، نفس گیری زیر آب ، فین زدن ، حفظ تعادل روی قایق برای انجام عملیات و (شنا و کران سینه و پشت) خلاصه از هر دری سخنی البته فقط برای یک هدف آن هم شب عملیات و بریدن از اینجا وپیوستن به آنجا .

 به مسجد میرسیم ، کل اصغر همیشه با وضوست ، دو رکعت نماز تحیت مسجد می خوانیم، مسجد یعنی خانه ای گلی از روستای چوبده کنار شهر بهمن شیر در میان نخل های باغبان گم کرده و آب های فراوان گل آلود و مات پای نخل ها .

به هر صورت نمازش را سلام داده و متوجه من میشود طبق عادتش روایتی را با شیرینی و محبت برادری به من الهام میکند ، دفترچه خاطراتم را به او میدهم تا خاطره ای برایم بنویسد .

 او چیزی را می نویسدکه ترجمان وجودی یک بچه ی ماهونی با ریشه ای از عرفان و دین و سیاست میباشد :

خداوندا دل زارم شفا ده                 مرا در راه خود مهر و وفا ده

زعشق ای جان جانان گیر د ستم           اگر چه از گنه من پست پستم

وبعدآدرسش را اینطورمینویسد : کرمان_ماهان_خ آیت الله مشکینی _کوچه استاد مطهری _منزل اصغر محمدآبادی 22/7/1365)

سوادش در حد دیپلم است اما روحش و زهدش و عرفان و شجاعتش را چه بگویم که هنوز بعد از 22 سال برای من مبهم است وحیران او هستم ،به عمق ایمانش نرسیده بودم تا اینکه روزی اتفاقی افتاد که مرا بیشتر حیرت زده کرد.وآن اتفاق این بود:

آنروز در همان آب های گل آلود پای نخل هاظرف های غذا را شسته بودم و برای آب کشیدن آن ظرف ها به طرف تانکر آب می رفتم که کل اصغرجلوم سبز شد و گفت :

تو فکری !چطورت! گفتم ساعتم را در آبهای گل آلود گم کردم و هر چه گشتم ندیدم با لبخند گفت:

 برگرد  بریم ! آنچنان با اطمینان و محبت گفت ، برگرد بریم ،که نپرسیدم برای چی ؟

همراهش شدم تا رسیدیم کنار آب ، گفت:

همانجایی که نشسته بودی بنشین (من هم پای خودم را در جای پای قبلی ام که در گل فرو رفته بود گذاشتم و نشستم، (آب همچنان گل آلود بود و چیزی پیدا نبود. )

گفت: سوره حمد را بخوان،سوره حمد را با توجه خواندم ، گفت: دستت را توی آب کن و ساعتت را بردار ، دستم را در آب فرو بردم ساعتم را بدون اینکه دنبالش در آب بگردم در دستم یافتم و بیرون آوردم ! کل اصغر تبسمی کرد وگفت: بریم .من هم مثل شما چیزی سر در نیاوردم .

 جثه ی ضعیف او را نگاه میکردم با آن تمرینات سخت غواصی و سرما و در آب رفتن هر شب، حدسم درست بود این روح کل اصغر بود که بدنش را می کشید و شب عملیات هم  همان نیروی ملکوتی بود که او را پیش می برد و سوار بر براق شهادت تفسیر زیبائی از انا لله و انا الیه راجعون را ارائه می داد .

گر چه درگیرودارشب عملیات شهیدشدنش را ندیدم ،اما بعد از چند ماه نامه ای از خانواده اش دریافت کردم که نوشته بود : جنازه ی اصغر مارا  بعد از 21 روز (بعداز عملیات کربلای 5 که در شلمچه بود) تحویل ما دادند .

حالا ما مانده ایم وخاطره ای از او،براستی که ستارگان خیلی دوردستند.

والسلام –      عباس حکمت