اسرار نیاز

زیبایی نماز و ایات و اسرار ان برای روح زیبای تو...

نماز با ولایت
ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٢   کلمات کلیدی: ملا محمد علی دزفولی ،جولای ،دزفول ،سرباز گمنام

 باسمه تعالی :  شرح حال ملا محمد جولای یکی از رجال الغیب مولا صاحب الزمان :

روشن جهان ز نور جمال محمد است          خرم ز چشمه‏سار کمال محمد است

ما دست کى زنیم به دامان دیگران         تا دامن محمد آل محمد است

تقدیم به پیشگاه با عظمت منجى عالم بشریت بقیة اللّه‏ الاعظم ارواحناله‏لفداء حضرت صاحب الزمان عجل اللّه‏ تعالى فرجه الشریف. سلام بر برج بلند هدایت، کشتى نجات امت، مصباح الهى در بین مردم، سلام بر نماز گزار واقعى، زاده شعبان، ماه رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و سلام بر مولودى که میلادش را انبیاء چشم انتظار بودند و کل مخلوقات جهان در انتظار عدالت اویند و عدالت در انتظار مهدى موعود (عج) که مى‏آید و با آمدنش حق مى‏آید و عدل مى‏آید و نور و سپیده مى‏آید و باطل مى‏رود و ظلم و ظلمت و شب از جهان رخت بر مى‏بندد. و خداوند متعال در قرآن کریم در آیه مبارکه «جاء الحق و زهق الباطل» آمدن او را نوید داده :

خوشا آنان که با او همنشینند  نظیر حلقه همراه نگینند  چنان محو رخ آن نازنینند  که جز آن ماهرو، چیزى نبینند

بیائید به دیار میران شریعت و پیران طریقت ، دارالمؤمنین دزفول برویم که دو تن از عاشقان آن بزرگوار در کنار مسجدى بنام مسجد کجبافان «قَزْبَفونِ» دزفول در محلى متبرک آرمیده‏اند. آنها کیستند و چگونه دل‏باخته و عاشق او گشته‏اند، یکى سرباز گمنام و دیگر ملا محمدعلى جولاى دزفولى رضى‏الله‏عنه دزفول که به شهر میران شریعت و پیران طریقت شهرت یافته است از آن جهت شهرت جهانى پیدا نموده که شهر عارفِ کامل، حضرت سید صدرالدین کاشف دزفولى قدس‏سره و خاتم الفقها و المجتهدین شیخ اعظم حاج شیخ مرتضى انصارى دزفولى قدس‏سره و عارف بى نظیر و بى همتا فخر العرفا حاج سید حسین ظهیرالاسلام دزفولى و صد پیر و میر دیگر بوده و مى‏باشد. و اما سخن از مى‏خواران جام مهدى (عج) عارف بزرگوار مرحوم ملامحمد على جولاى دزفولى قدس‏سره و سرباز گمنام قدس‏سره عنوان مورد بحث ماست که مزار آنها محل راز و نیاز به درگاه خداوند متعال و توسل جستن به یوسف زهرا علیهاالسلام مهدى آل محمد (عج) مى‏باشد و کسانى که به ایشان توسل جسته و به مراد خویش رسیده‏اند مى‏گویند: که هر کس چهل شب چهارشنبه بر سر مزار آن دو عاشق مهدى (عج) برود و توسل به آنها جوید بدون شک حاجت او از طرف خداوند متعال برآورده مى‏گردد.

یکى از بزرگان این دیار براى بنده حقیر نقل فرمودند که بزرگ مرجع عالم تشیع مرحوم مغفور حضرت آیت اللّه‏ العظمى حاج سید اسداله نبوى دزفولى اعلى للّه‏ مقامه ـ مؤسس بیمارستان آیت اللّه‏ نبوى دزفول ـ هر وقت که فرصتى برایش پیش مى‏آمد به محل مدفن شریف این دو دل‏باخته حضرت ولى عصر امام زمان (عج) تشریف مى‏بردند و مدتى به راز و نیاز مى‏پرداختند.

و اصل موضوع که چگونه آن دو بزرگوار (عارف کامل مرحوم ملا محمدعلى جولاى دزفولى و سرباز گمنام) با آقا امام زمان (عج) ملاقات نموده‏اند بدین شرح مى‏باشد:

آقاى حاج محمد حسین تبریزى که از تجار محترم تبریز بوده و فرزندى نداشته و آنچه از وسائل مادّى از قبیل دارو و دوا برایش ممکن بوده استفاده کرده و باز هم داراى فرزندى نشده، مى‏گوید:

من به نجف اشرف مشرف شدم و براى استجابت حاجتم به مسجد سهله رفتم و متوسل به امام زمان (عج) گردیدم، شب در عالم مکاشفه دیدم که آقاى بزرگوارى به من فرمودند: برو دزفول نزد محمدعلى جولاى دزفولى تا حاجتت برآورده شود. من به دزفول رفتم و از آدرس آن شخص تحقیق کردم وقتى او را دیدم از او خوشم آمد زیرا او مرد فقیر و روشن ضمیرى بود، مغازه کوچکى داشت و مشغول کرباس بافى بود. به او سلام کردم، او گفت: علیک السلام آقاى حاج محمد حسین حاجتت بر آورده شد، من از آنکه هم اسم مرا مى‏دانست و هم گفت حاجتت برآورده شد تعجب کردم و از او تقاضا نمودم که شب را خدمتش بمانم، گفت: مانعى ندارد و من وارد دکان کوچک او شدم، موقع مغرب اذان گفت و نماز مغرب و عشاء را با هم خواندیم، مختصرى که از شب گذشت سفره‏اى را پهن کرد مقدارى نان جو در آن سفره بود و مقدارى هم ماست آورده با هم شام خوردیم. من و او همانجا خوابیدیم، صبح برخاست و نماز صبح را خواندیم و مختصرى تعقیبات خواند و بعد مشغول کرباس‏بافى خود شد. به او گفتم من که به خدمت شما رسیدم و دو مقصود داشتم یکى را فرمودید که بر آورده شد ولى دومى این است که شما چه عملى انجام داده‏اید، که به این مقام رسیده‏اید، که امام علیه‏السلام مرا به شما حواله میدهد. از اسم و قلب من اطلاع دارید؟

گفت: اى آقا این چه سؤال است که مى‏کنى؟ حاجتت برآورده شده راهت را بگیر و برو.

گفتم من میهمان شمایم و باید مهمان را اکرام کنى من تقاضایم این است که شرح حال خودت را برایم بگوئى و بدان تا آن را نگوئى نخواهم رفت.

 

گفت: من در همین محل مشغول کسب بودم، در مقابل این دکان منزل یک نفر از اعضاء دولت بود، او بسیار مرد ستمگرى بود، سربازى از او و خانه‏اش محافظت مى‏کرد، یک روز آن سرباز نزد من آمد و گفت: شما براى خودتان از کجا غذا تهیه مى‏کنید؟ من به او گفتم: سالى صد من جو و گندم مى‏خرم، آرد مى‏کنم و نام مى‏پزم و مى‏خورم، زن و فرزندى هم ندارم «بعدها صاحب زن و فرزند مى‏شود که اولاد ایشان بنام خاندان خادم پیر معروفند»

گفت: من در اینجا مستحفظم و دوست ندارم از غذاى این ظالم که حرام است بخورم، اگر براى تو مانعى ندارد صد من جو هم براى منه تهیه کن و روزى دو قرص نان براى من درست کن متشکر خواهم بود.

من قبول کردم و هر روز دو عدد نان خود را از من مى‏گرفت و مى‏رفت یکروز که نان تهیه کرده بودم و منتظرش بودم از موعد مقرر گذشت ولى او نیامد رفتم از احوالش جویا شدم. گفتند: مریض است. به عیادتش رفتم، از او خواستم اجازه دهد برایش طبیب ببرم.

گفت: لازم نیست من باید امشب بمیرم. نصفهاى شب وقتى مُردم کسى مى‏آید و به تو خبر مرگم را مى‏دهد، تو بیا اینجا و هر چه به تو دستور دادند عمل کن و بقیه آرد هم مال تو باشد.

من خواستم شب در کنارش بمانم، به من اجازه نداد، من به دکانم آمدم نصفهاى شب متوجه شدم، که کسى درِ دکانم را مى‏زند و مى‏گوید: محمدعلى بیا بیرون، من بیرون آمدم، مردى را دیدم که او را نمى‏شناختم، با هم به مسجد رفتیم دیدم آن سرباز از دنیا رفته و جنازه‏اش آنجا است دو نفر کنار جنازه‏اش ایستاده‏اند به من گفتند: بیا کمک کن تا جنازه او را بطرف رودخانه ببریم و غسل دهیم بالاخره او را به کنار رودخانه بردیم و غسل دادیم و کفن کردیم و نماز بر او گزاردیم و آوردیم کنار مسجد دفن کردیم. سپس من به دکان برگشتم. چند شب بعد، باز درِ دکان را زدند، من از دکان بیرون آمدم دیدم یک نفر آمده مى‏گوید: آقا تو را مى‏خواهند با من بیا تا بخدمتش برسى، من اطاعت کردم و با او رفتم، به بیابانى رسیدیم که فوق‏العاده روشن بود مثل شبهاى چهاردهم ماه با این که آخر ماه بود و من از این جهت تعجب مى‏کردم. پس از چند لحظه به صحراى لور که در شمال دزفول واقع شده رسیدیم از دور چند نفر را دیدم که دور هم نشسته‏اند و یک نفر هم خدمت آنها ایستاده است در میان آنهائى که نشسته بودند یک نفر خیلى با عظمت بود من دانستم که او حضرت صاحب الزمان (عج) است ترس و هول عجیبى مرا گرفته بود و بدنم مى‏لرزید. مردى که دنبال من آمده بود گفت: قدرى جلوتر برو، من جلو رفتم و بعد ایستادم. آن کس که خدمت آقایان ایستاده بود به من گفت: جلوتر بیا، نترس من باز مقدارى جلوتر رفتم حضرت بقیة‏اللّه‏ الاعظم (عج) به یکى از آن افراد فرمودند: منصب سرباز را به خاطر خدمتى که به شیعه ما کرده به او بدهید.

 

عرض کردم: من کاسب و بافنده‏ام چگونه مى‏توانم سرباز باشم ـ خیال مى‏کردم مرا بجاى سرباز مرحوم مى‏خواهند نگهبان منزل آن مرد کنند ـ آقا با تبسمى فرمودند: ما مى‏خواهیم منصب او را به تو بدهیم من هم باز حرف خودم را تکرار کردم. باز فرمودند: ما مى‏خواهیم مقام سرباز مرحوم را به تو بدهیم نه آنکه در پست سرباز باشى، برو و تو بجاى او خواهى بود. من تنها برگشتم، ولى در مراجعت هوا خیلى تاریک بود و بحمدللّه‏ از آن شب تا بحال دستورات مولایم حضرت صاحب الزمان (عج) به من مى‏رسد و با آن حضرت ارتباط دارم که منجمله همین جریان تو بود که به من گفته بودند.

منبع: شمس ولایت

آنان که اهل مطالعه عرفان اسلامی و سیر و سلوک هستند می دانند که استاد سیر و سلوک و عرفان مرحوم علامه طباطبایی ، مرحوم آیت الله سید علی قاضی طباطبایی است و استادعرفان سید علی قاضی ، مرحوم حاج سید احمد کربلایی است و استاد عرفان حاج سید احمد ، مرحوم حسینقلی همدانی و استادعرفان  مرحوم همدانی ، مرحوم حاج سید علی شوشتری است که هر یک از این نام ها برای آنان که می شناسندشان ، گستره ای به وسعت کهکشان دارند.

 تمام اینها را گفتم تا بگویم استاد حاج سید علی شوشتری را در کتب و روایات «مرد جولا» گفته اند که بنا بر روایاتی همان ملامحمد علی جولای دزفولی است که مزار مطهرش در مسجد کجبافان دزفول است.